زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه شصتم

سلام گل مامان دیشب اومده بودی تو خوابم اما نه مثل همیشه همیشه فقط حضورت رو حس میکردم .......... ولی دیشب واقعی‌تر بودی ........... بغلت کردم .......... نگاهت رو دیدم .............. از داشتنت لذت بردم ............. با هم رفتیم دریا ............. کنار آب پاک وزلال .......... همه هوای منو داشتن ............. تو هم خیلی ساکت بودی .............. منم تو دلم گفتم چقدر خوبه که مثل ریحانه گریه نمیکنه ............... خلاصه که عاشقت شدم صبح دلم برات تنگ شده بود
27 فروردين 1392

نامه پنجاه و نهم

سلام عزیز دل مامان سلام عزیزی که هر ماه اومدنت رو انتظار میکشم و نگاه منتظر بابات رو هر روز مرور میکنم سلام عزیزم قبل از گریه ...... قبل از غصه ......... خدا رو شکر میکنم واسه داشتن امید به بودنت ........ که اگه دکترا قطع امید میکردن ازم چجوری میخواستم غصه اش رو تحمل کنم نمیفهمم چمه که اینجوری میبارم ............ فکر کنم دانشجوها خودشون فهمیدن که نمیان ......... دوست ندارم خاطره صورت همیشه خندون من تار بشه   (مثل چشام) گفتم برام دعا کنن ............ مستجاب میشه .............. میدونم برای صبر بابات ................ صبر خودم استقامتمون نشکنه و نشیم ناشکر درگاهش منتظر 25 اردبیهشت میمونم واسه اومدنت  *****************...
24 فروردين 1392

نامه پنجاه و هشتم

سلام عزیزک مامان اومدم که عکسای شمال بدون تو رو بذارم خیلی سفر خوبی بود و خوش گذشت ایشالا یه روز عکسای تو رو کنار دریا بذارم که کنار من و بابایی حسابی داری میخندی فـــــــــــــــــــــــــــــــــــدای عسل نازم   &&&&عکسا تو ادامه مطلب&&&&& اولین عکس رو از باباییت میذارم          اینم از جاده سرسبز گیسوم و جنگلهای خوشگلش   این دو تا عکس اخری هم که واسه سیزده بدره     این بادکنکها هم واسه تو بود اگه بودی اما  یکیش رو تا غافل شدیم یه بچه اومد و برش داشت (البته به خوشحالی اون بچه میارز...
21 فروردين 1392

نامه پنجاه و هفتم

سلام عزیزم دردونه مامان مامان هفته اخری عید رو رفت شمال  خیلی خوش گذشت ولی خب مثل همیشه جای تو خالی بود نمیدونم چرا اونجا بیشتر بهت فکر میکردم شاید دیدن بقیه بچه ها منو به وجد میاورد و میبرد به خیالات خاله نفیسه هم که 13 روز عید رو پیش ما بود  ..... بابایی احمد هم کلی خیالبافی تو رو کرد و همش میگفت اگه الی اینا بچه دار بشن من این کار رو میکنم ........ اگه بچه دار بشن من اون کار رو میکنم این ماه هیچ حسی ندارم ........... مثل همیشه امیدوار به حضورت ولی نه مثل هر ماه ....... نا امید هم نیستم ........... یه حس خنثی بابایی حسین هم کربلا بود  و دیروز اومد ......... یه پارچه سبز رو برام تبرک کرده بود ....... به نیت اومد...
18 فروردين 1392

نامه پنجاه و پنجم

سلام عزیز دل مامان خوبی گلم امسال هم نو شد ......... بدون تو عید خوبی بود...........پیش عمه هات بودم .............. خاله نفیسه باهامون بود ............. سه روز هم که دوستای مامانی اومده بودن اینجا و حسابی خوش گذروندیم دورم شلوغ بود نبودنت رو زیاد احساس نکردم امروز اولین روزیه که به معنای واقعی تعطیلم و بیکار و نشسته ام خونه واسه همینم وقت کردم بیام اینجا ایشالا سال دیگه رو با تو باشیم بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس  *********************** بعدا نوشت:   یادم رفت بگم که این ماه یه اتفاق جدید و خوب افتاد که حس میکنم ما رو به تو نزدیک تر کرد...... امپول تزریق نشد ...
7 فروردين 1392
1